تبليغاتX
**فست فود خاطرات**
 
**فست فود خاطرات**

 

ديشب ساعت حدودا يك بود كه ميخواستيم بخوابــيم. يهو حس كردم زمين لرزيد. به سام گفتم زلزله بود؟ گفت اره نترس بگير بخواب. منم كه جون خودم اصلا نترسيدم محكم چسبيدم به سام و خواستم بخوابم. يه ده ديقه اي گذشته بود كه همچين درست حسابي زمين شروع كرد به لرزيدن. يه دفعه داد زدم يا فاطمه زهرا سام پاشو زلزله. اونم سوزنش گير كرده بود هي ميگفت نترس/

تمام جونش داشت ميلرزيد. اولين بار بود زلزله توي شب رو امتحان ميكردم.

حدود يه ماه قبل كرمانشاه بوديم و داشتيم برميگشتيم تهران كه بعد از همدان از ماشين پياده شديم چايي بخوريم. به مامان و سام گفتم حس ميكنم زمين داره زيرم ووول ميخوره مامان گفت بخاطر هدفونيه كه تو گوشت بود آهنگ گوش ميدادي سرگيجه گرفتي. گفتم چه ربطي داره. چند ديقه بعد كاملا زمين زيرمون لرزيد و صداي شكسته شدن سنگها رو شنيديم. براي مامان بابا خيلي جالب بود از اين زاويه زلزله رو ديده بودن. ( چون كاملا صداي زمين رو شنيديم ) خلاصه گفتم ديدين زلزله بود.

 

هيچي ديگه ديشب با ترس و لرز رفتيم لباسامونو عوض كرديم. منم لباس خوابمو در آوردم به جاش بلوز شلوار پوشيدم مانتو و روسري هم گذاشتم كنار رختخوابم. ولي مگه ميتونستم بخوابم. سام عين خيالشم نبود اما من خيلي ترسيدم.

بعد اس ام اس زدم براي خواهري و نوشتم زلزله. بعد پشيمون شدم گفتم حالا فك ميكنه چي شده. خلاصه امروز كه زنگ زده بود خيلي برام ناراحت بود. گريه ميكرد ميگفت "چرا بايد بري تو غربت. وقتي فهميدم زلزله اومده خيلي برات ناراحت شدم. ميدونم خيلي ترسيدي" الهي قربونش برم. چقدر خواهر مهربوني دارم.

 

امروز صب خوابيده بودم يهو موبايلم زنگ خورد. شماره رو نگاه كردم باور نميكردم. از شركتي كه تا عيد توش كار ميكردم بهم زنگ زده بودن. خشكم زد. آخه من همون موقع داشتم خواب ميديدم رفتم شركت و رييسمون ميگه خب حالا كه اومدي بيكار نباش بيا به خانوم ثامني كمك كن. (‌كسي كه به جاي من اومد توي شركت) كسي هم كه زنگ زده بود خود خانوم ثامني بود كه زنگ زده بود تا يه قسمتايي كه بلد نبود رو بهش ياد بدم. اين اولين بار بود كه اون بعد از عيد كه شركتو ترك كردم زنگ ميزد و منم اولين بار بود خواب شركتو ميديدم. فك كنم از ترس روحم تا تهران به پرواز دراومده بود.

 

پ ن: امروز ناهار كله جوش درس كردم. واي چقدر بدمزه شده بود. آخه پارسال تو شركت يه بار همكارم درست كرده بود خيلي بهمون چسبيد. اولين بار بود ميخوردم. امروز خيلي شور شده بود. هم كشكش نمك داش منم نمك بهش زدم.

درس كردنش هم خيلي راحته. پيازو تفت بديد بعد گردوي خورد شده رو توش تفت بديد خيلي كم ادويه بزنيد بعد نعنا بريزيد توش اونم تفت بديد. كشك رو توي يه ظرف با آب قاطي كنيدو خوب هم بزنيد تا كشك باز بشه بعد بريزيد توي اين قابلمه تون كه رو گازه و خوب هم بزنيد تا قوام بياد. آماده اس توش نون تليت كنيدو بخوريد. خوشمزه اس. البته مامانم ميگفت مزه اش براي اين بود كه تو شركت درست كرديد خورديد وگرنه كله جوش چيز خاصي نداره. من كه ياد بي بي مجيد ميفتم كه هي بهش كله جوش ميداد مجيدم دلش ميگو ميخواس.

 

براي شام قورمه سبزي گذاشتم. سبزي خشك از بيرون خريدم با اون درست كنم. اخه سبزي ندارم. خدا كنه خوب بشه. اخ الان يادم اومد ليمو عماني ننداختم توش. بايد برم در زودپزو باز كنم ليمو بندازم توش.

 

پ ن: Pen گنج قــارون رو پخش كرد. چقدر اين فيلمو دوس دارم.

 

پ ن: ستاره جونم زندگی توی یه شهر کوچیک نمیزاره برم سر کار. اما اگه بشه همکار سام میشم. انشالله.

بچه ها خواهشا ازم نپرسید تو کدوم شهر زندگی میکنم که نمیتونم بگم.

 

باباي



سه شنبه سی ام مهر 1387 :: 16:20 ::  نويسنده : سمیر

1jkc5pm2i1060ozkq3z4.jpg

 

به درخواست چيز جان   يعني همون ناني جان قرار بود توي اين پست از خودم بگم.
گفتن هم كه كامل بگم.
 

خب من 27 سالمه و پارسال 21 آبان با سام عقد كردم و 4 فروردين امسال هم عروسي كرديم. هيچ جوري هم با هم آشنا نشديم چون اصولا خودش اومد خواستگاري  قبلا همديگه رو نديده بوديم. توي يه كش و قوسي كه برام خيلي هم سخت بود كم كم بهش علاقه پيدا كردم چون اصلا با ازدواج موافق نبودم و داشتم مث آدم زندگيمو ميكردم. سركار ميرفتم. حقوق خوبي داشتم. استقلال خوبي داشتم. ولي خب با ازدواج چه زن چه مرد دست و پاش بسته ميشه. منم بعد از ادواج بخاطر اينكه اومديم به اين شهر فعلا بيكارم كه از هرچيزي بيشتر اذيتم ميكنه. كه در نتيجه  هم استقلال مادي هم معنويمو از دست دادم.
هر دوتامون مهندس هستيم. ( ديگه اينجا نميگم چي خونديم. حالا شايد از توي صحبتام بعدا بفهميد سام چي كاره اس اما رشته خودمو با عرض معذرت نميگم) حدود پنشيش سال قبل درسم تموم شد.
از خونواده ام هم كه گفتم خيلي دورم. اينجا خودممو خدامو سام

امممممم. ديگه اگه چيزي مونده بگيد. فك كنم همينا بود ديگه.

ديشب سام سفارش داده بود دوتا ماهيه گنده واسه مون آورده بودن. رفت تو حياط پاكشون كرد و منم تو آشپزخونه سير و ادويه و نمك و آبليمو رو آماده كردم ماليدم به ماهيا و گذاشتم تو فريزر امشبم ميخوام پلو ماهي درس كنم. آخه من عاشق ماهي ام.
واي اينقده بدم مياد اينايي كه ماهيو با تخم مرغ درس ميكنن. بو گندش خفه كننده ميشه. اين ننه شووور ما يه جور ماهي درس ميكنه كه ازش بيزار ميشي. از بس تيكه هاشو گنده ميگيره توش تموم خام ميمونه. ( من نميشه حرف بزنمو پاي اين يارو رو وسط نكشم   )
من ماهي كه ادويه و سير و آبليمو داره رو آرد سوخاري ميزنم ميندازم تو روغن. خيلي خوشمزه ميشه. واي چابهار خونه بلوچا كه دعوت شديم يه ماهي درس كردن اصلا يه سفره اي انداختن به ياد ماندني. خداييش خيلي با سليقه بودن. حالا اينايي كه ما ميرفتيم خونه شون كارگراي سام بودن وضعشون خيلي تعريفي نبود. اما سفره شون حسابي رنگين بود با كلي غذاهاي ادويه دار و خوشمزه.

*********************
امروز خواهرم كه زنگ زده بود فهميدم پل نيـــومن دو هفته پيش مرده.   ديدم ماخواره هي ازش فيلم ميزاره ها.
يه چيزي از عموم تعريف كرد خيلي باحال بود.

 گويا عمو وقتي مدرسه ميرفته معلمش ازش ميپرسه معروفترين پل دنيا اسمش چيه عمومم ميگه پل نيـــومن.بعدشم کتک میخوره و از کلاس میندازنش بیرون   آخه عاشق پل بوده. ( همون كه توي گربه روي شيرووني داغ بازي كرده) خدا رحمتش كنه. فك كنم آخرين بازمانده از نسل هنرپيشه هاي قديمي و خوشگل اون زمان بود. توي الانيا من از آلپاچيـــنو و رابرت دنــــيرو خيلي خوشم مياد.

اون شبم شام هويج پلو درست كردم. خيلي خوب شد اما برنجم براي كته خيلي بهتره تا آبكشي آخه خشك دراومد. اولين بار بود برنج آبكش ميكردم. هم من هم سام كته رو بيشتر دوس داريم. كلي هم هل و گلاب و زعفرون زدم بهش. عكسشم كه اون بالاس.

پ ن: یادم نیس کی بود ولی یکی پرسیده بود من که تهران نیستم پس چطور برنامه هاشو میبینم.   باید بگم اینجا کلن بدون داشتن ماخواره حتی شبکه های ایرانم نمیشه دید. برای همین با گذاشتن دییش شبکه های استانی رو هم میگیریم.

پ ن: با تشکر صدبارانه از ستاره جون برای کش رفتن اسمایلی ها ازوبلاگشون

باباي
 

 



دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 :: 16:10 ::  نويسنده : سمیر

شيش ساعته ميخوايم يه آپ جديد بزاريم اما مگه اين برنامه هاي درپيت تي وي ميزاره. سر ظهر حسابي حوصله ام سر رفته بود. برا همين به شبكه تهران رو آوردم. واي من عاشق اين نخودي " كاراكتر جديد برنامه كودك" هستم. كه هر روزم مدرسه اش دير ميشه. حدود 50 تا كانال رديف كردم اما يه وقتا هيچ كدومشون هيچي ندارن

 

ديشب واسه شام چيكن استــروگانف درس كرده بودم. دفعه اولم بود. خيلي خوشمزه شد اما بديش اينه كه اينجور غذاها خيلي زود آدمو ميگيره و نميشه زياد خورد ازشون. فك كنم براي مهمونيا (چقدرم كه توي اين شهر غربت واسه ما مهمون مياد) درس كنم بهتر باشه. امشبم برا شام ميخوام هويج پلو درست كنم. گلاب هم خريدم هل هم دارم. حسابي ميخوام خوش عطرش كنم. خب اين از روزمرگي

 

پريروز دلم داشت ميتركيد. خيلي ناراحت بودم. آخه سام يه چيزي گفت كه رجعتي داشت به عروسي مون (البته من اينطور تصور كرده بودم) يكي از كارايي كه مامانش تو عروسي مون كرد و دق منو دراورد يادم افتاد. منم مجبور شدم تيكه اي بندازم كه سام بفهمه هنوز از اون موضوع ناراحتم(سر جريان شاباش دادن بود، بماند كه تمام شاباشاي منو بالا گشيدن و فقط 140 تومن بهم دادن. حتي شنيدم يكي از خار شوهرام 10 تومني كه پول آژانس داده بودنو از رو شاباشاي من همون اول برداشت. ننه شوهرم هم شاباشايي كه داده بود رو از روش برداشته بود.) خلاصه از دست سام ناراحت شدمو رفتم اتاق. لپتاپمم بردم شروع كردم به خوندن فايل قصه هاي زنان از جلال آل احمــد. ديدم خيلي حالم گرفته آهنگ گذاشتم و هدفون زدم و گريه كردم. لجم گرفته بود از سام. چرا بايد مامانش همه زندگيشو بالا بكشه و اونم هيچي نگه. بلاخره اومد صدام زد گفت بريم خريد. گفتم نميام. ديدم محل نميزاره. گفت لباس بپوش من دم در منتظرتم. منم ديگه هيچي نگفتم. نميخواستم قهر كنم. تو غربت هيچي بدتر از اين نيس كه حتي شوهرتم تنهات بزاره. رفتيم خريد. كلي خرت و خورت خريدم. وسايل چيكن رو هم خريدم. فالوده هم خورديم و اومديم خونه. اينجا يه فالوده اي هست كه خيلي محشره. يه ظرف پر بهت ميده كه از خنكي و شيريني شربت غليظ آلبالو اش دل و جيگرت حال مياد. نه مث تهران كه دو قاشق نخوردي تموم ميشه.

....................................

دلم از دست مادرشوهرم خيلي خونه. چند وقت پيش زنگ زده وسط احوالپرسي ميگه خب اوضاع بازار چطوره اينجا بهتره يا چابهار. منم گفتم چابهار. آخه خيلي زرنگه دندون تيز كرده كه براش چيز ميز بخريم ببريم. من اول باور نميكردم اما اينجا عليرغم همه شهراي جنوبي نه خرما توش پيدا ميشه نه ماهي. جنساشم كه وحشتناك گرونه. اونوقت خانوم خيلي به سوغاتيايي كه از چابهار بردم اهميت داد و قدر داني كرد حالا منتظره از اينجا براش خرواري چاي و پارچه و كوفت ببريم. از چابهار براي خارشوهرم ست قوري كتري و قندون كوييزان بردم تا سه ماه انداخته بودش كنار اتاق حتي نكرده بود بزاره روي كمدش تا يه جايه ديگه. اينقد از اين كارا باهام كردن. مامانم رفته بود مشهد وقتي اومد براشون كلي سوغاتي آورد. براي منم يه قوار پارچه حرير. فوري مامانش دندون تيز كرد واسه پارچه گفت يه خياطي داريم اينجا بده برات بدوزن. منم اصلا دوخت و دوز رو دوس ندارم. گذاشتمش تو چمدونم. براي بعدها. اونوقت سوغاتياي مامانو يكي يكي خوار كرد. اسفندا رو بهم برگردوند. زرشك رو هم گفت نميخوام بزار تو وسايلاي خودت. اونوقت دم اومدن كه رفتم خونه شون ديدم زرشكا اندازه چند تا قاشقش مونده كه اگه هر شب نون و زرشك هم ميخوردن به اين زوديا تموم نميشد. خلاصه كه اينم مادرشوهر نشد واسه ما.

آهان يه چي ديگه هم يادم اومد. سام براي خودش چند تا پتو خارجيه خيلي خوشگل از چابهار خريده بود. برا مامانشم اورده بود. اونوقت روزي كه وسايلمونو بار زدم ديدم مامانش دوتا پتو بيشتر بهش نداد. يه پتوي بزرگ رو برداشت گفت اينو ميخوام يادگاري ازت بردارم. يه پتو مسافرتي هم برداشت گفت برا تولد خواهر زاده سام كه دوماه مونده ميخوام بدم بهش. تازه به جاري ام هم گفته سام يه پتو داد به خواهرش برا شيريني فارق التحصيلي اش. خوبه كه دوتا خواهر برادر تا روز اومدن قهر بودن. من كه ميدونم به زور از سام كشيده. اين زن يه آدميه كه تا روز مردن ازش نميگذرم. دلم خيلي پره. حرفام خيلي زياد شد. اما باور كنيد هيچوقت حلالش نميكنم. تو فرودگاه بغلم كرده بود و هي ميگفت اگه بهت چيزي گفتم حلالم كن. مونده بودم چيكار كنم. اما ميدونم كه تا قيامت نميتونم ببخشمش. اون حتي حاضر نشد به پسرش يه دونه بالش بده. چه ميدونم همه مادرا چي ميدن به پسراشون اين تا تونس فقط سام رو تيغ زد. همين.

 

ببخشيد خيلي حرف زدم. دلم خيلي گرفته بود. اينجا هم كه كسي نيس باهاش درد دل كنم. دلم خوشه كه حرفامو اينجا بنويسم.

 پ ن: جواب برای " من و جناب شوشو" عزیزم چشم در پست بعدی از خودم میگم. این پستم خیلی طولانی شد.

پ ن: نبات خانومی نوشتی میری خصوصی ولی من هیچ کامنت خصوصی ندیدم ازت. ضمن اینکه هیچ آدرسی هم ازت ندارم.

 



شنبه بیست و هفتم مهر 1387 :: 15:12 ::  نويسنده : سمیر
پاشدیم نمازمونو بخونیم یییهو سر از اینجا در آوردیم. چی شد آیا!!!

خب گفتیم الان که اکانت مجانی داریم بیایم ببینیم چه خبره.

سرم درد میکنه. دیشب با سام تا ساعت یک داشتیم فیلم فورست* گامپ رو میدیدم البته من دفعه چندمم بود اما سام ندیده بودش.

چند تا تونو لینک کردم. باور کنید خیلی سخته اینطوری. بزارید سیستممو ببرم فارسی ساز براش بریزم کامنتم میزارم. چشم. آخه هی باید توی صفحه نظرات تایپ کنم بعد بیام اینجا پیست کنم. چون فقط اونجا میشه فارسی نوشت. عجب بد بختی شده ها

گیده اینکه دیشب پلو گوشت درست کردم. عالی شد. سام هم خیلی خوشش اومد. امشب احتمالا کتلت مرغ درس کنم. شاید هم سالاد اندونزی. ببینم حس کدومش بیشتر میاد

این آیکونا رو هم الان دارم از وبلاگ ستاره جون کپی میکنم میزارم اینجا چگده من دخمل خوبی ام آخه. اند صرفه جوییآفرین ستاره جون بیشتر آیکون استفاده کن بلاخره مام از تو این آیکونای حاضر آماده یه چند تایی اش به دردمون خورد

خب دیگه برم به کارم برسم. آخه تو گوگل ارت کار داشتم. اینجا علیرغم دایال آپ بودنش اما سرعتش توپه خصوصا الان. حیف که یادم رفت اسم اون منطقه ای که سام گفت سرچ کنم چی بود. باید برم بیدارش کنم طفلکی رو ازش بپرسم. آخی چگدم که ناز خوابیده

خب من برم. چقد حرف زدم. سر خودم درد گرفت.

پ ن: به گیتی خانوم. بله من همون سمیر هستم.

شب بخیر

 



پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 :: 5:26 ::  نويسنده : سمیر

المخاطبون العزیز سلام علیکم.

سمیر برگشت.

خب بدون هیچ حرف اضافه ای براتون میگم این چند وقت کجا بودم.

تا اسفند ماه رو که میرفتم سر کار که ازم خبر دارید. بعدش بلاگفای خر نمیدونم چیکار کرد که پسوردایی که توشون اسپیس داره رو از کار انداخت. اون وبلاگ قبلی که خیلی هم دوسش داشتم به دلیل داشتن شونصد تا اسپیس از کار افتاد و ما موندیم بدون وبلاگ.

خب ۴ فروردین عروسی با همه تلخیایی که مامان سام بوجود آورد سپری شد. حنابندون که نگرفتیم. یعنی گرفتیم ولی هر کی خونه خودش. سام هم بیشتر اون شب رو خونه نرفت. البته به من که خوش گذشت خونه خودمون.

روز چهارم هم بخاطر استرس و ناراحتی هایی که داشتم ساعت ده به جای آرایشگاه رفتم درمانگاه زیر سرم. سام هم که از کارواش برگشته بود مث جت اومد پیشمو منم آروم شدم. ساعت ۱۲ رفتم آرایشگاه. تا ساعت ۲ آماده شدم. تعریف نمیکنم ولی هر کس دید کف کرد. رنگ آرایشم صورتی تا بنفش بود. موهامم مش نکردم. البته برام موی مش شده کار کرد چون موهای خودم خیلی کمه و نمیشه باهاشون مدل درست کرد. نمیدونم این عروسای طفلکی که شیش ساعت میرن آرایشگاه چیکار میکنن من که دو ساعته کارم تموم شد.بعد مامان سام سرویسمو آورد برام وای که با دیدنش تو آرایشگاه و اون قیافه اش که نکرده بود روز  عروسی پسرش یه کمی مث آدم باشه دوباره حالو بد کرد. خلاصه همون جا بحثی پیش اومد که تا یه ماه بعد طول کشید و زندگی رو برام سیاه کرد.ولی نمیخواستم روز عروسی ام خراب بشه. انصافا سام از هیچی کم نذاشته بود.

وایییییییییییییی خدا یه عالمه نوشتم همه اش پرید آخه سیستم من فارسی نداره مجبورم با بدبختی تو همین بلاگفا بنویسم. که با یه اشتباه همه اش پرید. تا همین الانو تعریف کرده بودم.

خب مجبورم خلاصه کنم چون یادم نیس چی گفته بودم.

بعد از عروسی تا شیش ماه توی در به دری خونه مادر شوهر و تنهایی و دور از سام گذروندم. البته تابستون رو نصفشو خونه خودمون بودم. سام هم که از چابهار برگشته بود و مجری طرح یه پروژه جدید شد. الان هم ما توی شهر جدید ساکن هستیم. یه شهر جنوبی.

سام هم برای ناهار خونه نمیاد و من ظهرا تنهایی یه چیزی برای ناهار میخورم و شام رو مفصل درست میکنم. امشب هم میخوام پلو گوشت درست کنم. اولین باره میخوام درس کنم. خدا کنه خوب بشه.

پ ن: دوستای گلم من به دلیل هزینه بسیار زیاد اینترنت در اینجا نمیتونم برای همه کامنت بزارم. اما وب همه رو میخونم. چون سیو میکنم و دی سی شدم میخونم. به همین خاطر منو ببخشید.

پ ن: علیرغم علاقه شدیدم به اسمایلی ها نمیتونم ازشون استفاده کنم به همون دلیلی قبلی لطفا اگه سایتی سراغ دارید برای اسمایلی که زود لود میشه بهم بگید. سایت خوب هم برای آپلود عکس بهم بگید. دوس دارم عکس هم براتون بزارم. سایتی که قرو قمیشش زیاد نباشه.

خب قربون همه تا بعد. برم ناهار بپزم که مردم از گشنگی.

 



چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 :: 14:1 ::  نويسنده : سمیر
سلام

من سمیرم...

برگشتم

دور از تو مینویسم رو که یادتون هست

 



دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 :: 16:41 ::  نويسنده : سمیر
درباره وبلاگ

اگر به زلف سياه تو دست ما نرسد
گناه حال پريشان و دست كوته ماست

سمیر 28 ساله. نوروز 87 ازدواج کردیم. دور از هم زندگی میکنیم.
پيوندها