|
**فست فود خاطرات**
خاک بر سر حسود بدبخت عوضیت خاک برسرت که میخوای با من رقابت کنی خاک بر سرت که من فهمیدم نقشه ات چیه و چرا الان داری این کارو میکنی خاک بر سرت که اینقدر بدبختی خاک برسرت چشم دیدن خوشبختی پسر و عروستو نداری بیچاره خاک بر سرت که نمیتونی ببینی مادوتا با هم هستیم. زرتی باید ترکیدنتو بزاری برای همین الان که سام اینجاس همینه که میگم بدبختی دیگه. منتظری پسرت بیاد نازتو بکشه عقده ایه بدبخت پ ن: ما خوبیم. پ ن: اینم تویی الی جون ممنون بابت پیدا کردن این شکلای قشنگ.
دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 13:19 :: نويسنده : سمیر
واي خدا الان سام زنگ زد كه داره سوار اتوبوس**دريايي ميشه. پروازش از كيـــشه. نميدونم چرا اصلا منتظر اومدنش نيستم. پ ن: لازم شد برم يه بيبي چك* بگيرم. ميگن بعضي از اين خانوماي باردار ازشوهرشون بدشون مياد. نكنه اين يه علامته. علامت دومشم اينه كه هرقالبي براي وبم ميزارم خوشم نمياد ازشو يه حالي ميشم بزنگ زنگو كه سميرتون خل شد حالا برید تو نخ حرف درآورن واسم
همه تون خیلی گلید. خیلی ماهید به خدا.
نميدونم پست بعدي كـِي هست. برام دعا كنيد. انرژي مثبت بفرستيد و دعا تر كنيد كه اين روزايي كه سام هست به خير بگذره و اخلاق سگي ام نمود پيدا نكنه. باباي مای دییر فرندز
اگه دوس داشتيد اينجام بريد. http://shamsolemare.iribtv.ir/index.php?option=com_frontpage&Itemid=1 پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 13:9 :: نويسنده : سمیر
نميدونم چرا اين روزا اينقدر تمايل به حرف زدن دارم. شايد از بس سام كم باهام حرف ميزنه. شايد از بس حرف تو دلم دارم كه سر از جاده خاكي در مياره و چيزاي ديگه به شما ميگم تا دلم سبك بشه. چه ميدونيد اين روزا تو دل سمير چي ميگذره كه داره داغونش ميكنه. مربوط به خودم نيس. بيخيال. اينقدر با اين قالب ور رفتم كه مهسا الان اگه پاشه با دمپايي يه دونه بزنه تو مخم حق داره به خدا. كشتم بچه رو از بس اُرد دادم. ديگه روم نميشه تو چشاش! نگا كنم. واي بچه ها اگه بدونيد اينقده حالم بده كه خدا ميدونه. دلم يه دل ِ سير گريه ميخواد. اونم تو بغل يه دوست. يكي از همين شماها. نه هيچ كس ديگه. نه حتي سام. نميدونم چرا نميخوام بياد. دلم بهش خوش نيس. ناراحتم ميكنه. ازش دلخورم. حس ميكنم تو زندگي تنهام. اين روزا اينقدر دلم يه دوست ميخواد. يكي كه تو ذهنم نباشه. يكي كه دستامو بگيره ارومم كنه. اما هيچكسو ندارم. به خدا خيلي بي كس شدم. امروز يه درددل مختصربا گلي كردم. شايد اون حرفامو بفهمه. اگرچه تجربيات منو نداشته اما حس كردم حرفامو ميگيره. دلم براي اين اشكايي كه چيك چيك داره مظلومانه ميريزه پايين ميسوزه. پريروز خيلي دلم گرفته بود. داغون بودم. داشتم ديوونه ميشدم. ساعت 4و ربع لباس پوشيدم رفتم مجموعه زندگي. همه اش تعطيل بود. ميخواستم خريد كنم. دلم باز بشه. زنگ زدم به مجي گفتم مياي گفت نه دوستم داره مياد. خيلي ناراحت شد. گفت كاش زودتر گفته بودي. برگشتني گفتم ميرم مجتمع تجاري اما بارون گرفت ديدم نميشه ديگه برم. راسش اينقدر دلم ميخواس زنگ ميزدم به ليندا. اما هم خونه اش دوره هم اون كه مث من بي برنامه نيس زندگيش. خيلي دلم برا خودم سوخت. گفتم چقدر تنهايي تو سمير. هروقت به كسي احتياج داشتي هيچ كس نبوده. ميدونيد بچه ها. هميشه تو زندگيم همينطور بوده. ادم مستقلي نبودم هيچوقت. هميشه بايد كسي همراهم باشه. يه ترس توي وجودم دارم. از تنهايي ميترسم. اما هميشه هم تنها بودم. ديگه ازدواجمم كه خودتون ميبينيد. تنهاتر از هميشه. لادن خيلي خوبه. اما خسته اس. كارش زياده.. اعصاب خوردي زياد داره. ديگه فرصتي براي من نداره. اما خيلي با محبته. الان بياد اشكاي منو ببينه دعوام ميكنه. بگذريم. دلم خيلي پر تر از ايناس كه بخوام ادامه بدم. گوش نامحرمم زياده. نميخوام كسي بدونه سمير چشه. شايدحتي خودمم نميدونم چمه. فقط ميدونم خيلي دلم گرفته. ميخوام هميشه براي غريبه تر ها يه سمير شاد باشم. همون چيزي كه توي بدترين روزاي زندگي ام هيچ كس نفهميد درونم چطور ويران شده. بزار فك كنيد اين همون سميريه كه خل و چلانه مينويسه هميشه. ميخوام اسم وبمو بزارم نون بربري ِ خاطرات. يا مثلا نون لواش خاطرات. اخه وقتي نون باگـــــ-ت ِ 100 نومني ميشه دونه اي 400تومن لابد فست فودام خيلي قيمتش ميره بالا. يعني مني كه براي ساندويچ ژامبون دودي با يه عالمه سس ميميرم بايد بزارمش لاي نون بربري بخورم!!!!!! خداوكيلي اون عروسك كه زورو بود رو چطور فكر كرديد خاله سوسكه اس. خيلي بهش برخورده بود. ميگفت من دونديهگو هستم چرا دوستات به من گفتن خاله سوسكه. كلي هم گريه كرد. علت اينكه اون كادو استوانه اي شده بود هم اينه كه اول بسته ي ام پي3 رو گذاشتم بعد روش زورو رو گذاشتم اينه كه شكل از مستطيل دراومد. گفتم الان ميدم سام بعد برا خودم برش ميدارم كاري نداره كه.
براي بار چندم دارم يادداشتمو ميخونم. ميخونم اشك ميريزم. دلم براي هزاران حرف نگفته ام ميسوزه. براي آهي كه ميكشمو سينـــه ام رو ميسوزونه. چشمام نميبينه چي دارم مينويسم. همه تون برام عزيز هستيد. من اگه شمارو نداشتم دق ميكردم. به خدا راس ميگم. من خيلي توي اين دنيا تنها شدم. براي همينه كه اينقدر حرف دارم باهاتون. براي همينه كه هرزو اپ ميكنم. همه خواب هستن. دارم بيصدا اشك ميريزم اما دلم اروم نميشه. چندتايي كامنت گذاشتيد و خواستيد باهاتون چت كنم. متاسفانه نميتونم. من دوساله كه ديگه چت نكردم. اونقدر هم آنلاين هستم كه ديگه واقعا هزينه ي چت برام زياد ميشه. يه زماني بدجور گرفتارش بودم نميخوام دوباره اسير بشم. ميدونيد وقتي شوهرت همه اش حرف كار ميزنه. وقتي حتي حاضر نيس بهت بگه فردا كـِي مياد. وقتي ... همه اينا دل ادمو ميسوزونه. اينا يه سر سوزن از ناراحتيامه. امشب ديدم واسه ي اومدنش داره منت ميزاره. كار داره. مسئوليتش خيلي زياد شده. بايد اونجا باشه. اما بخاطر چهلم داره مياد. گفتم نيا. گفت جدن نيام؟گفتم اگه اينقدر كار داري نيا. گفت سمير به خدا نمياما. به خنده گفت. گفتم مهم نيس. ديگه هيچي برام مهم نيس اخه چند شب پيشا دايي ام اينجا بود. سام داشت پشت گوشي شوخي ميكرد باهام. درمورد همون وامي كه اگه بشه دايي جور كنه برامون. گفتم اصلا برام مهم نيس جور بشه يا نشه. انگار بهش برخورد. گفتم ببين من ديگه هيچي برام مهم نيس. وقتي براي شوهرم اهميتي ندارم از ديگران چه توقعي دارم. حالا موضوع كار سام نيس. اينا رو همينطوري يادم اومد. ديدم انگار هنوز كلي حرف رو دلم باد كرده. ميدونم بي سروتهه. درد من اين چيزا هست اما فقط يه درصدش. از اومدن سام خوشحال نيستم. نميدونم چرا. وقتي اينو مينويسم بغضم دوباره ميتركه. خودمو تنها ميبينم وسط صحراي محشر. انگار اينجا هركس كسي داره و من دورافتاده. ميدونم كه ميگن خدا يار بيكسونه. اما دستايي كه نياز به فشرده شدن رو دارن چطور ميگيره. از وقتي عروسي كردم ديگه از اون خواباي خوب نمبينيم. خوابايي كه صب وقتي بيدار ميشدم عشق ميكردم. ميديدم واي خدا چقدر هوامو داره. انگار خيلياتون مث من خواب نداريد. اما اميدوارم دل همه تون خوش باشه. امشب حال بدي دارم. چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 22:53 :: نويسنده : سمیر
درباره وبلاگ ![]() اگر به زلف سياه تو دست ما نرسد گناه حال پريشان و دست كوته ماست سمیر 28 ساله. نوروز 87 ازدواج کردیم. دور از هم زندگی میکنیم. پیوندهای روزانه پيوندها |
||